تبليغاتX
من و خیابون خاطره ها
من و خیابون خاطره ها

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند این است که از دوست داشتن باز می مانند

سلام سلام دوست جوناي خودمممممممم

چطوريد با حال گيري هاي من؟؟؟

مي دونم اعصاب همتونو خورد كردم با اين توضيح دادنم... اما خيلي نمونده ديگه شما به بزرگي خودتون ببخشيد..

آخه ماجراي من زياده و منم دارم خلاصشو مي گم  نمي تونم تيكه به تيكه ماجرا رو بگم آخه بعضي جاهاش يادم نيست...اينه كه بايد يكم فكر كنم تا بتونم جملات رو بهتر بنويسم...

اميدوارم منو تحمل كنين....

ببخشيد كه بازم دير آپ كردم آخه تا بچه ها همشون يه سري بزنن طول مي كشه بعد من خودمم به خاطر درسها نمي تونم زود به زود بيام....بازم ببخشيد....

شروع........

مرحله ي دوم (شهرستاني) با موفقيت به پايان رسيد...دل تو دلم نيود كه جوابارو بگيرم چون حس مي كردم خيلي بد دادم...بهمون گفتن صبح فردا جوابارو از تو سايت ببينيد.صبح با صداي ساعت از خواب پا شدم...حس پا شدن نبود گفتم يه ربع ديگه بخوابم...كه يه دفعه ياد سايت افتادم فورا بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم نشستم پشت كامپيوتر تا ببينم چيكار كردم..

تو شهرستان تو رشته ي كامپيوتر 16 نفر بوديم....

رتبه ي اول و دوم و سوم فيزيك همشون از مدرسه ي ما بودن و اين خيلي منو خوشحال كرده بود...

آخرين قسمت به كامپيوتر اختصاص داشت...وقتي اسم خودمو تو رديف اول ديدم از خوشحالي نمي دونستم دارم چيكار ميكنم..

سريع حاضر شدم و رفتم مدرسه...گفتم الان به بچه ها مي گم و خوشحالشون مي كنم...اما همينكه از در مدرسه رفتم داخل همه ريختن سرم...

سال دومي ها هم بهم لبخند مي زدند...

خلاصه به همه معرفي شديم تا اينكه قطعي اعلام بشه و جوايز داده بشه...

ما چند نفر به مرحله ي استاني راه پيدا كرديم...اين هفته هم گذشت..

پنج شنبه ي هفته ي بعد از ظهري مامانم گفت كه بيا با هم بريم من مي خوام برم بازار تو هم برو مدرسه....رفتيم...

همينكه از مامانم جدا شدم و چند قدم  برنداشته از دور يكي رو ديدم كه لباس قرمز تنشه و يه عينك آفتابي رو چشماش..فكر كردم پدرامه ولي يكم كه دقت كردم ديدم پدرام نيست...3 نفر بودن...فكر كنم پدرام توشون بود اما من تمام حواسم رو پسر عموئه بود كه سمت من بود...

وقتي نزديك شدند من خيره موندم ...اون از دوتاي ديگه جدا شد و از كنار من رد شد...منم چون مي دونستم نگاه مي كنه بهش خيره شدم...يه جوري بود....

دليل اين كارشو نفهميدم كه چرا از دوتاي ديگه جدا شد و از همين سمتي كه من مي رفتم اومد.با اين حال من اصلا كارهاشو به خودم نسبت نمي دادم...

تو راه برگشت من و نگار و شكيبا بوديم.من مي خواستم واسه كاراي شبم برنامه ريزي كنم...دفترمو در آوردم و تو خيابون همزمان با اينكه راه مي رفتم كارهامو مي نوشتم...نگار و شكيب هم گرم صحبت بودند...اينبار دنبالش نگشتم چون مي دونستم غروبها زياد نيست..

تقريبا به چهارراه نزديك مي شديم كه دونفرو ديدم با لباس مشكي كنار خيابون ايستادن و دارن با يكي صحبت مي كنن..

-          اااا اينا چقدر آشنان!!!!!!!!!!

نگارو شكيبا متوجه من نشدند...

-          بچه ها اون پدرام نيست؟؟!! اونم پسر عموشه...

خودكارمو تو جيبم گذاشتم، انقدر استرس داشتم كه مدام با دفترم ور مي رفتم و لولش مي كردم...نگار خنديد...

-          ببين اونو ديد دفترشو بست!!

-          نه بابا كارم تموم شد...الكي گير نده!!

يه لحظه كوتاه سرمو پايين كردم و دوباره نگاشون كردم ولي راه افتاده بودن و با سرعت داشتن مي رفتن...نگار سر چهارراه جدا شد و رفت...

منو شكيبا رفتيم بدون هيچ حرفي...وقتي به پاساژ بالاي خيابون رسيديم ديدم پدرام نشسته يه گوشه و نفس نفس مي زد و پسر عموشم كنارش ايستاده بود...نگاهي انداختم و رفتم...

اين نگاه هاي كوچيك و بزرگ آخر كار دستم ميداد....

نظر فراموش نشه.........

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:41 توسط مسافر خیابون خاطره ها| |

ســـــــــــــــــــــــــــلام به دوستاي گل و دوست داشتني خودمممممم....

واي من نبودم سنگ تموم گذاشتيد...دم همتون گرمممممم....راستش چند تا از بچه ها خيلي عجولن...يكي مي گه اسمشو بگو يكي مي گه زود آخرشو بگو....دركتون مي كنم جيگرا...من وقتي يه داستان غير واقعي رو مي خونم هيجان دارم بدونم آخرش چي مي شه حالا اين كه واقعيته...!! اما شرمنده نمي تونم بگم اسمش چيه يا آخرش چيه...آخه همين اسمش يه قسمت ماجرا داره...پس بي زحمت دندون رو جيگر بذارين...

از دوستاي گلم پارسا و هومن هم درخواست مي كنم كه واسه دونستن اسم انقدر عجول نباشن.مرسي..

راستي دوست جونامممم من حواس ندارم هركي كه مياد يه زحمت بكشه تو پيوندها نگاه بندازه اگه لينك نشده بگه كه لينكش كنم...آخه من اين آخريا يه خورده قاطي كار كردم. باز موقع آپ يكي رو خبر نمي كنم سو تفاهم پيش مياد...شرمنده مرامتون.....خوب ديگه زياد حرف نمي زنم..اين قسمت يه خورده باحالتره..البته از نظر من...

 با عرض شرمندگی وبلاگ ستار باز نشد بنده سعی خودمو کردم...گفتم که سو تفاهم نشه!!!

شروع از يك سطر قبل....

چه جای با صفایی!!!

به حرفهاي فاطمه گوش مي دادم ولي دلم به اون بود كه چرا تا حالا پيداش نشد!!!

همينكه اين حرفو زدم از دور ديدمش كه با 2 تا از دوستاش دارن ميان اين سمت....يكيشون يه بچه ي ناز بلوند تو بغلش بود كه باعث شد من نظرم جلب شه!!

اين روز مثل روزاي ديگه نه تنها فراموش شدني نيست بلكه به ياد موندني تر هم هست!! شايد به خاطر حالت مهربونش بود....خلاصه من اگه نگاه نمي كردم روزم شب نمي شد....نگاه كردم...هوا تقريبا گرم بود و آفتاب هم مي تابيد...كلاه لبه دار خاكستري رنگي رو سرش بود...اصولا بيشتر اوقات كلاه مي ذاشت...(حالا بسته به هواش..سرد يا گرم..)

وقتي كاملا به هم نزديك شديم به صورتش خيره شدم...همون لحظه بود كه خشكم زد...يعني حقيقت داشت؟!! اون؟؟! به من لبخند بزنه؟!!!!!!!

لحظه ي خيلي كوتاهي بود اما واقعا برام هيجان انگيز و در عين حال تعجب برانگيز بود...عكس العمل خاصي نشون ندادم و حتي جواب لبخندشم ندادم چون با خودم مي گفتم حتما اشتباه متوجه شدم....!!! ولي شكه بودم....

يه جوري خودمو دست به سر كردم كه با من نبود....اما همينكه رد شدن فاطمه با هيجاني چند برابر بلند گفت:

-          بهناز ديديش؟!!

-          چي رو؟!!!!

-          بهت لبخند زد...چه باحال....!!

فاطمه در حاليكه زياد نديده بودش اونجا شناختش....

لبخند تلخي زدم.........

-          توهم مي زني فاطمه...با من نبود...

يه دفعه ديدم نگارم از پشت تاييد كرد ولي من بازم قبول نكردم...محدثه كه هيچي از اين ماجرا نمي دونست حس كنجكاويش گل كرد....

-          هي دارين چي مي گيد؟!! به منم بگيد ديگه..

من: هيچي نبود الكي دارن بحث مي كنن....

دو سه قدم كه برداشتيم نگار آروم صدام كرد....برگشتم...شكيبا كه تو حال و هواي خودش بود و تنها كسي بود كه اين صحنه رو انكار كرد....نمي دونم چرا ولي هيچوقت دلش نمي خواست چيزي بگه كه من بيشتر جذبش بشم.... مي گفت اون به همه نگاه مي كنه...منم هيچي نگفتم...

نگار آروم گفت بهناز دارن برمي گردن...پشت سرمونن....

من كلي ذوق كردم اما  دلهره  هم داشتم ....روبه رو شدن باهاش خيلي سخت بود...همونطوري كه قبلا گفتم شايد اون اين احساس رو نداشته باشه ولي من داشتم...خوشحال بودم چون تو يه روز مي تونستم 2 بار ببينمش...همين نگاه برام كافي بود....دوست نداشتم اون روز اصلا تموم بشه...

از كنارمون گذشتن و حالا جلومون بودن...من فقط بهش خيره شده بودم و فاطمه هم درمورد اون باهام حرف مي زد...

تو اين دنيا همه يه عشق برا خودشون دارن...مهم نيست اون چيز چي باشه...مهم اينه كه آدم يه چيزي رو داشته باشه كه به اميد اون زندگي كنه و يا به خاطر اون روزهاشو بگذرونه...

عشق اصلي و هميشگي همه ي ما به حتم خداست...و همه ي عشقهاي ديگه از عشق اونه كه سرچشمه مي گيره....

به نظر من آدمي كه عشق نداشته باشه اصلا دل نداره حالا اون عشق هرچي كه باشه حتما نبايد آدم باشه...!!

نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتيم جلوتر....

تعجب نكنين كه چرا اين راه انقدر طولاني شد..اين راه تا ايستگاه تاكسي 20 دقيقه بود البته براي ما كه لاكپشتي حركت مي كرديم،وگرنه 10 دقيقه بيشتر نبود....(10 دقيقه براي من وقتي تنهام و 20 دقيقه براي زماني كه با دوستام هستم)

نگار و محدثه بين راه از ما جدا شدن...يه دفعه ديدم نيست....(نگارو نمي گماااا...)

-          اي بابا شكيب اين كجا رفت؟!!

شكيبا كه متوجه شد تو كوچه مقابلمون گوشه ديوار ايستادن گفت:

-          هيس.....اون جلو ايستاده..!!!

من ساكت شدم......اينبار وقتي داشتيم رد مي شديم دوستاش يه چيزايي بهش مي گفتن و اونم با حالت خجالتي سرشو پايين انداخته بود و مي خنديد....

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:16 توسط مسافر خیابون خاطره ها| |

سلام جیگرا من برگشتم زیاد حرف نمی زنم امیدوارم داستانو یادتون نرفته باشه!!

من سعي كردم كمتر در اين مورد با شكيبا حرف بزنم چون حرفهايي مي زد كه منو منحرف كنه!! و من نمي خواستم اين حس بهم دست بده....

يه مسابقه توي شهرمون براي رشته هاي رياضي و فيزيك و تجربي برگزار شد ...از بچگي توي مسابقه هايي كه تو مدرسه برگزار مي شد شركت نمي كردم چون خوشم نمي اومد از درسم بزنم و تو اين مسابقات شركت كنم.آخرشم هيچي به هيچي.....

4 تا رشته بود...شيمي،فيزيك،زيست شناسي و كامپيوتر....

زيست شناسي شامل حال ما نمي شد و كامپيوترم شامل حال تجربيا نمي شد...معلم كامپيوترمونكه استعداد منو ديد گفت بهناز تو بايد شركت كني...........

اول راضي نبودم ولي بعد به خودم گفتم شايد اميدي باشه...شرايط رو پرسيدمو شركت كردم اگرم شركت نمي كردم معلم به زور اسم منو ثبت مي كرد....

خلاصه كلاساي مختلف برگزار شد و ما كلي زحمت كشيديدم...اولين مرحله كه تو مدرسه بود كه آب خوردن بود...و من بالاترين نمره رو كسب كردم (تو بچه هاي كامپيوتر كه 8 نفر بوديم).

معلم كامپيوتر و مديرمون خيلي روحيه مي دادند خصوصا به بچه هايي كه اول شدند.مسابقه ي شهرستاني هم به زودي برگزار مي شد...

هرروز كه از مدرسه خارج مي شديم،تو راه برگشت به خونه سوالات رو مرور مي كردم....و هميشه يه عالمه برگه تو دستم بود آخه مديرمون مي گفت كه درسهاي كلاس رو نخونين تا بتونين رتبه بيارين...

طبق معمول نيمه ي راه ديديم تقريبا هفت هشت تا پسر دارن ميان.اونو پدرامم بين پسرا بودن...اين خيابون پرخاطره من خيلي شلوغ بود....

نگاه اين دفعه من خيلي گذرا و سطحي بود ولي به سمت چپ خودم نگاه كردم ..ديدم پدرام كه داشت رد مي شد چنان اخم كرد كه دلم لرزيد...به شكيبا گفتم اين يارو چرا اينجوري نگاه مي كنه؟!! شكيبا هم طبق معمول گفت چي!!

-          اي بابا شكيبا پدرامو مي گم ديگه.....!!!

حالش خوب نبود مثل اينكه....

وقتي شلوغ پلوغ بود اون زياد نگام نمي كرد ولي برعكس آدماي اطرافش و دوستاش بد نگاه مي كردند....شك نداشتم با نگاه هاي تابلو و عاشقانه من به احتمال زياد فهميده دوسش دارم ولي خيلي مغرور و تو دار بود و اصلا به روش نمي آورد... شنبه بود....

اون روز يكي از دوستاي زبانكده ام هم به ما ملحق شد كه با ما بياد خونه! تازه دوستم نگارو محدثه هم همراه منو شكيبا اومدن....

جمعيت ما زياد شده بود چون من عادت به بيشتر از 3 نفر نداشتم گفتم بچه ها دوتايي شيم...البته منو فاطمه با هم و شكيبا و نگار و محدثه پشت سرمون با هم راه مي رفتيم....نگار مدام از پشت باهام حرف مي زد و مجبور مي شدم هي رومو پشت كنم...فاطمه هم كه ماشاالله عين خودم پرحرف بود و مي گفت....من جلوش كم آوردم و ساكت شدم...

به حرفاي فاطمه گوش مي كردم ولي دلم به اون بود كه چرا تاحالا پيداش نشد!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط مسافر خیابون خاطره ها| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس